میشه از نو شروع کرد...
ba ham ta hamishe
پاداش مهربانیم تنهایی است... ای کاش میدانستم جزای عاشقیم مرگ بی صداست... ای کاش میدانستم سزای دوست داشتنم در خود شکستن است... ای کاش می دانستم... با این وجود بازهم تمام وجودم فدای تو مهرداد من اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهر فشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر به او گفتم:سارا از عشق فرسود به من گفتا:جهان بگذار و بگذر نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم تا کجا تا کی ولی رفتی... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید وبعد از رفتنت یک قلب ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...!!! دور از تو در این شهر مرا همنفسی نیست فریاد کنم از دل و فریادرسی نیست مارا نفس از هجر به لب آمد و مردم گویند که این عشق توهم جز هوسی نیست ای آه بسوزان به شرر سینه مارا کین سینه برای دل ما جز قفسی نیست گفتم به دل از همهمه در سینه چه غوغاست؟ گفتا که در این خانه به جز یار کسی نیست!!! در زمان گریستن قلبها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی در حالی که تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است در خاموشی و خلوت به حال خود گریستن من دوباره برگشتم منتظر اپ های جدیدم باشید همتونا دوست دارم عشق یعنی قطره قطره آب شدن... در وفور اشک یار گریان شدن. عشق یعنی بر دلی چیره شدن... دست از جان شستن و مجنون شدن . عشق یعنی در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصیدن و پرپر شدن. عشق یعنی در عمیق قلب یار ساکن شدن... بر دامان وی افتادن و بی جان شدن. عشق یعنی در پی باد رفتن و راهی شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پیدا شدن. آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!


![]()
![]()
![]()
يك نفر در آب دارد می سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پای دائم می زند،
روی اين دريای تند و تيره و سنگين كه می دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،
كه گرفتيد دست ناتوان را
تا توانی بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ می بنديد،
بر كمرهاتان كمربند،
در چه هنگامی بگويم من؟
يك نفر در آب، دارد می كند بيهوده جان قربان!
آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته می كوبد،
باز می دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،
سايههاتان را ز راه دور ديده،
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بی تا بيش افزون،
می كند زين آبها بيرون،
گاه سر، گه پا.
ای آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز می پايد،
می زند فرياد و اميد كمک دارد؛
آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج می كوبد به روی ساحل خاموش،
پخش می گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،
می رود نعره زنان. وين بانگ از دور می آيد:
ـ «آی آدمها»...
و صدای باد، هر دم دلگزاتر،
در صدای باد، بانگ او رهاتر،
از ميان آبهای دور و نزديک
باز در گوش آيد اين نداها.
ـ «آی آدمها»…
| Design By : Night Skin |













